تبلیغات
«هوالجمیل» - مولانا و دولت عشق(دكتر محمد بقایی ماكان)

 

مولانا و دولت عشق(دكتر محمد بقایی ماكان)

عالی‌جناب مولوی بی‌تردید یكی از تابناك‌ترین اختران تاریخ تفكر بشری است كه دیدگاه‌های بشردوستانه‌اش- به‌خصوص در سال‌های اخیر- چندان مورد توجه كنشگران حقوق بشر قرار گرفته كه گزین‌گویه‌هایش را در آغاز نوشته‌ها و اعلامیه‌های خود درج می‌كنند، زیرا آنچه مولانا در نهایت تعلیم می‌دهد، مبتنی بر ارزش‌های والای انسانی و مشوق پیوندهای قلبی و عاطفی است. دیدگاه‌های مولانا منبعث از ارزش‌های معنوی برآمده از قلمروی عشق و عواطف انسانی است. از مولانا می‌توان آموخت كه آنچه دو فرد، دو قوم یا اقوام یك ملت را به هم پیوند می‌دهد برخلاف تصور قوم‌گرایان، همزبانی نیست، بلكه همدلی است و همدلی حاصل تاریخ مشترك، یادگارهای مشترك، سنت‌های مشترك و خاطرات مشترك است كه تاثیرشان از همزبانی بیشتر است.

همدلی از میوه‌های عشق است و عشق نیروی لایزالی است كه به عقیده مولوی در همه كس و همه‌چیز جاری و ساری است. او از عشق تعابیر گونه‌گون و توصیفات بی‌شمار دارد، چندان كه می‌توان گفت فهم دیدگاه‌ها و آموزه‌های مولوی بدون در نظر گرفتن مفهوم عشق كه اساسی‌ترین واژه در اصطلاح‌شناسی اوست، غیرممكن است. عشق از منظر او با آنچه در آثار دیگر متفكران و شاعران بزرگ مطرح شده تفاوت اساسی دارد. شاید از همین‌روست كه در ترجمه اشعارش گاهی به همین صورت نقل می‌شود. اما عشق برای وی چیست؟ در آثارش به ابیات و عبارات فراوانی برمی‌خوریم كه در آنها از شورانگیزی‌های عشق به صورت‌های مختلف و در قالب تمثیل‌های زیبا سخن رفته. به نظر نمی‌رسید هیچ شاعری را در تاریخ شعر جهان بتوان یافت كه از این حیث با او برابری كند یا قابل قیاس باشد. دیوان شمس را كه می‌گشاییم ناگهان شمیم عشق به مشام جان می‌رسد، ولی رایحه‌اش با دیگر انواع عشق تفاوت دارد. عشق از منظر او روح تمام عالم و سرچشمه هر موجودی است؛ حتی بانگ نی و جوشش می نشان از عشق دارند. عشق رمز حیات است، موجب سازگاری درونی انسان می‌شود و تضادهای روحی او را از میان می‌‌برد، هماهنگی موجود در عالم سر در عشق دارد. حركت ستارگان، اتحاد ذرات، تب و تاب موجود در حیات، شوق رویش در نبات و صفای ضمیر عارفان از معجزات عشق است. عشق همه حقارت‌ها و ضعف‌ها را به آتش می‌كشد و خاكستر می‌كند و تهور و دلیری را جایگزین آن می‌كند. عشق لاابالی است و طبیعتی بی‌‌باك دارد، حتی از مرگ هم هراسش نیست. سرچشمه اخلاق متعالی است، طبیب جمله علت‌ها و دوای نخوت ناموس ماست، از این‌رو عشق چاره‌ساز است و هر دشواری را آسان می‌كند. عشق اسطرلابی است كه اسرار نهفته را آشكار می‌كند، علت حركت در جهان ماده است. زمین و آسمان‌ها به نیروی عشق در گردش‌اند. بنابراین عشق از نظر مولانا آمیزه‌ای است از قدرت، دانایی، تلاش، خلاقیت، معنویت، جاودانگی، محبت، شادی، تعالی، اشراق، نوجویی، نواندیشی، آزادی، پویایی، كمال، صفای باطن و استغناء كه در مجموع ویژگی‌های انسان آرمانی او را شكل می‌دهند.ولی عشق در جهان اشكال مختلف دارد كه همه آنها در آدمی یافت می‌شود. انسان به هر نوع عشقی كه پای‌بند باشد خواه از این سر یا از آن سر- عاقبت راه به معبود ازلی می‌برد. عشق مانند هر پدیده‌ای مراتبی دارد و درجاتش از اسفل به اعلا می‌رود. آدمی باید بكوشد تا به برترین سطح آن عروج كند و در هیچ منزلی متوقف نشود، زیرا سكون نفی زندگی است:

دست برم هر نفسی، سوی گریبان بتی/ تا بخراشد رخ من، تا بدرد پیرهنم

بنابراین در می‌یابیم كه عشق از نظر مولوی معنایی چندان گسترده دارد كه می‌توان آن را مرادف وجود مطلق یا برترین من گرفت؛ چنان‌كه در برخی از مذاهب نیز «عشق» معادل «خداوند» به كار برده می‌شود. طبیعی است كه چنین برداشتی از مفهوم عشق نمی‌تواند ناشی از تمایلات نازل جسمانی و مادی باشد. از همین روست كه به عقیده مولانا با نردبان چنین عشقی می‌توان به معشوق ابدی رسید و به اصل خویش دست یافت. مولوی بر این نوع عشق كه معمولا مورد توجه عارفان است تاكید بسیار دارد، زیرا با عشق (شهود) می‌توان حقیقت مطلق را مستقیما تجربه كرد، همان‌طور كه با اسطرلاب می‌‌توان از ستارگان آگاهی یافت با عشق نیز می‌توان خدا را شناخت.

علت عاشق ز علت‌ها جداست/ عشق اسطرلاب اسرار خداست

از میان سروده‌ها و گفته‌های مولوی می‌توان شواهدی در باب ایجاد رابطه بی‌واسطه میان مخلوق و خالق آورد كه 300سال پس از وی لوتر، تسوینگلی و كالوین در دنیای مسیحیت براساس عشق به حق مطرح كردند:

من نخواهم لطف حق با واسطه/ كه هلاك قوم شد این رابطه

از نگاه مولوی رابطه میان انسان و خدا ‌باید رابطه‌ای مهرآمیز باشد نه تحكمی و نامنعطف. او خداوند را دوست انسان می‌داند و از آن بالاتر معشوق ازلی و ابدی. انسان عاشق اوست، زیرا شیفته زیبایی است و او سرچشمه همه زیبایی‌هاست. طبیعی است وقتی كسی عاشق سرچشمه زیبایی‌ها می‌شود، غیرتش برنمی‌تابد كه میان خود و چنان معشوقی حایلی در میان ببیند. عشق‌ورزی با حضور غیر، آن هم غیری كه در میانه مزاحم باشد، لطف رابطه عاشقانه را زایل می‌كند.مولوی براساس رابطه مهرآمیز میان مخلوق و خالق مفهوم متفاوتی از «مقام فنا» به دست می‌دهد. او عشق را میل به جذب شدن و جذب كردن می‌داند كه حاصلش تحول و تعالی است. مقصود وی از جذب شدن آن است كه شكلی از زندگی در شكل دیگری مستحیل شود. او اصل تحول و تعالی را در نیروی منسجم جذب شدن می‌یابد و آن را مهم‌ترین اصل تبیین عالم می‌داند. از نگاه وی واقعیت چیزی جز دگرگونی‌های كیفی نیست؛ هیمه به آتش تبدیل می‌شود و نان به جان. به عقیده علی هجویری نیز «فنا» چیزی جز استحاله اخلاقی نیست یعنی اینكه عارف سالك غرق در صفت معشوق ابدی می‌شود.

مولوی شالوده دین را هم از عشق الهی می‌داند و به همین سبب مشوق فهم دین از طریق قلب است. به نظر وی دین مبتنی بر عشق شكلی پیشرفته دارد و به ناچار محصور در دیدگاه‌ها و ارزش‌های تثبیت شده و شداد و غلاظ نیست و بیرون از افكار تعصب‌آمیز و فرقه‌گرایانه است، زیرا:

ملت عشق از همه دین‌ها جداست / عاشقان را ملت و مذهب خداست

بی‌جهت نیست كه می‌گوید:

آن طرف كه عشق می‌افزود درد / بو خیفه و شافعی درسی نكرد

از اینجا می‌توان نتیجه گرفت كه مولوی مرتبه بسیار والایی برای قلب قایل است. او قلب را صدف مروارید عشق می‌داند:

قطره دل را یكی گوهر فتاد

كان به دریاها و گردون‌ها نداد

مولانا آدمی را از عدم توجه به دنیای قلب بر حذر می‌دارد و در باب گران‌قدری عالم قلب می‌گوید: «آن دلی آور كه قطب عالم است.» حكایت موسا و شبان در دفتر دوم مثنوی مبین آن است كه صفای قلب از منظر خداوند به مراتب ارزشمندتر از عبادت بی‌محتوا و عاری از عشق است. اقبال در كتاب بازسازی اندیشه دینی با توجه به نظر مولوی می‌گوید: «قلب در كلام زیبای جلال‌الدین قوت از انوار خورشید می‌گیرد و ما را با جنبه‌هایی از حقیقت- متفاوت با آنچه از طریق ادراك حسی فهم می‌شود- آشنا می‌كند.» او همچنین در كتاب سیر حكمت در ایران در تایید این اندیشه عارفانه برآمده از ایران كه: «همه را دوست بدار و در نیكویی به دیگران خود را فراموش كن» ابیات زیر را در تایید این نظر از مولوی ذكر می‌كند:

دل به دست آور كه حج اكبر است

از هزاران كعبه یك دل خوش‌تر است

كعبه بنیاد خلیل آزر است

دل گذرگاه جلیل اكبر است

از اینها گذشته مولوی، عشق را نوع برتر عقل می‌داند كه كاملا با آن پیوند دارد:

این محبت هم نتیجه دانش است

كی گزافه بر چنین تختی نشست

نیكلسون در شرح بیت مذكور می‌گوید كه از نظر مولوی دانش و عشق جدایی‌ناپذیرند و دو وجه یك حقیقت‌اند. از این‌روست كه او تمایزی میان عارف و عاشق قایل نمی‌شود. ولی باید توجه داشت كه مولانا نه مانند غزالی موضعی افراطی نسبت به دنیای قلب دارد و نه مانند پورسینا و فخرالدین رازی و اصحاب اعتزال فقط به عقل توجه نشان می‌دهد، بلكه آنها را مكمل یكدیگر می‌داند. مولوی این اندیشه را در تمثیل «نحوی و كشتیبان» در دفتر اول مثنوی به زیبایی بیان می‌دارد و متذكر می‌شود كه عقل جزیی فقط به ظواهر زندگی توجه دارد، حال آنكه عشق در اعماق حیات سیر می‌كند.گرچه مولوی اندیشیدن را مهمترین اصل در تعالی شخصیت بشر می‌داند ولی برای اندیشه عاری از عشق اعتباری قایل نیست، زیرا عشق چراغ راه عقل و مقوم شخصیت فرد و در نتیجه جامعه است. هرچه آتش عشق تیزتر باشد، عاشق پخته‌تر می‌شود. هجران مهمترین عامل در تشدید عشق است. به عبارت دیگر هرچه دستیابی مقصود دشوارتر باشد من آدمی محكم‌تر می‌شود و بیشتر كمال می‌یابد:

خام را جز آتش هجر و فراق / كه پزد؟ كه وارهاند از نفاق؟

این تجربه‌ای است كه مولوی آن را كاملا آزمود. او تحول روحی خود را حاصل عشقی می‌داند كه هجرانی سخت سوزان در پی داشت و سبب شد تا جسم و جان خموده‌اش پویا و متحول شود. از این‌روست كه او تحول روحی خویش را حاصل «دولت عشق» می‌داند.

مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

به لطف چنان عشقی است كه مولانا توانست در ارزش‌های سنتی و تثبیت‌شده‌ای كه پیش‌تر آنها را اموری یقینی می‌دانست بازنگری كند. اكنون پیام اصلی مولانا را با توجه به آنچه گفته شد می‌توان خلاصه كرد در عشق‌ورزی به عالم و آدم.

*

Making MusiC