تبلیغات
«هوالجمیل» - ایمان و یقین

چیستی ایمان

"ایمان"از نظر لغوى به معناى گرویدن، عقیده داشتن، ایمن كردن و باور داشتن است (فرهنگ معین) و از نظر اصطلاحى به معناى عقیده داشتن به ضروریات دین (اصول و فروع آن) مى‏باشد؛ یعنى، انسان به یگانگى خداوند، رسالت پیامبر اكرم(ص)، امامت دوازده امام (ع) و عدالت خداوند و... قائل باشد. البته اشخاص در این اعتقادات مختلف هستند: برخى، ایمان زبانى دارند و گروهى ایمان عقلى دارند؛ یعنى، به این امور علم دارند و برخى نیز از این دو مرحله گذشته و به ایمان قلبى رسیده‏اند كه ثمره آن باور داشتن تمامى این مسائل است. و شاید یكى از مناسبت‏هایى كه باعث شده معناى لغوى ایمان به معناى اصطلاحى یاد شده سوق داده شود، ایمن شدن آدمى از بسیارى از خطرها و مشكلات روحى و اجتماعى در اثر ایمان است.

قلب چون به حقیقتی معتقد شود، شوق و حب نسبت به آن پیدا می کند و همت انسان را به سوی آن برمی انگیزد و در این حالت است که اطمینان و آرامشی وجود آدمی را فرا می گیرد و حرکت به سوی عمل آغاز می شود و این با مفهوم ایمان که از «امن» گرفته شده و با «امنیت» و «امان» هم خانواده است سازگار می باشد.

«رابطه ایمان با عمل»

رابطة ایمان و عمل چنین است كه ایمان مقتضی عمل است، نه عین عمل خارجی، بلكه ریشه و جهت دهنده به آن است و صلاح و شایستگی و حسن فاعلی فعل، بستگی به ایمان دارد. اگر عملی از ایمان به خدا سرچشمه نگیرد، در سعادت حقیقی انسان تأثیر نخواهد داشت، گرچه كرداری نیكو باشد و منافع بسیاری در دنیا برای خودش یا دیگران بر آن مترتب شود: «وُ الَّذِینُ كَفَرْوا اَعًمُالَهْمً كَسُرُابٍ بِقِیعُهٍ یَحْسَبُهُ الظَّمًئَان مُاءً حُتَّی اِذَا جُاءَهْ لَمً یُجِدًهْ شَیًئاً وُ وُجُدُ اللهَ عِنْدُهْ فَوُفَّاهْ حِسابَهْ؛ كسانی كه كفر ورزیدند، اعمالشان مانند سرابی در بیابانی است كه تشنه، آن را آب می‌پندارد تا نزد آن آمد وآن را چیزی نیافت و خدا را نزد آن یافت، پس حسابش را پرداخت». «مُثَلُ الَّذِینُ كَفَرْوا بِرُبُّهِمً اَعًمُالَهْمً كَرُمُادٍ اشْتَدُّتْ بِهِ الرُّیحْ فِی یُوًمٍ عاصِف لاَ یُقْدِرْون مِمُّا كُسِبْوا عُلَی شَیًءٍ؛ حكایت اعمال كسانی كه به پروردگارشان كفر ورزیدند، حكایت خاكستری است كه در روزی طوفانی، باد آن را پراكنده سازد. از آنچه فراهم كرده‌اند،قدرت برهیچ یك ندارند». «وُ قَدِمًنَا اِلَی مُا عَمِلُوا مِنً عَمَلٍ فَجُعُلْنَاهْ هُبُاءاً مُنْثُوراً؛ و آمدیم به سوی هر عملی كه انجام داده اند و آن را غباری پراكنده ساختیم». پس اولین قدمی كه انسان در سیر تكاملی به سوی كمال نهایی، یعنی قرب خدای متعال بر می‌دارد، ایمان است. این قدم، ریشه قدمهای بعدی و روح همه مراحل استكمال است. قدم دوم در سیر تكامل انسان، فعالیتی است كه دل بعد از ایمان به خدا، بدون دخالت اعضا وجوارح انجام می‌دهد : یعنی توجه به خدا كه از انسان، به ذكر ویاد پروردگار تعبیر می‌شود: «و ذكروا الّله كثیرا لعلكم تفلحون؛ و خدا را بسیار یاد كنید، باشد كه رستگار شوید». این توجه، هر قدر قویتر و متمركزتر باشد، در پیشرفت انسان مؤثرتر است و چه بسا لحظه ای توجه قلبی، از سالها عبادت بدنی مؤثرتر باشد. قدم سوم، اعمال باطنی دیگری است كه انسان با یاد خدا انجام می‌دهد؛ مانند تفكر در آیات الهی و نشانه های قدرت و عظمت وحكمت او. دوام ذكر و فكر، موجب تعلق و محبت می‌شود: «الذین یذكرون اللّه قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفكرون فی خلق السّموات و الارض؛ كسانی كه خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلو (خوابیده) یاد می‌كنند و در آفرینش آسمانها و زمین می‌اندیشند». سپس نوبت به اعمال بدنی گوناگون می‌رسد. به عبارت دیگر, تصمیم اجمالی كه لازمه ایمان است، در مظاهر مختلف ودر قالب اراده های تفصیلی و جزئی جلوه گر می‌شود. این اراده ها كه از یك نظر، فرع اراده تفصیلی هستند، موجب تقویت ذكر و ایمان می‌گردند. «أقم الصلوه لذكری؛ نماز را برای یاد من بپای دار». «و العمل الصالح یرفعه؛ عمل شایسته (سخن خوب و اعتقاد صحیح) را بالا می‌برد». همچنان كه اگر اراده، بر خلاف مقتضای ایمان باشد، تدریجاًَ موجب ضعف ایمان می‌شود. پس رابطه ایمان و عمل، درست مانند رابطه‌ای است كه میان ریشه گیاه و اعمال نباتی وجود دارد؛ یعنی همچنان كه جذب مواد غذایی مفید، موجب رشد ریشه و استحكام آن و جذب مواد سمی و زینبار، موجب ضعف و سرانجام ،خشكیدن ریشه درخت می‌گردد، همچنین كردارهای شایسته ، عامل موثر در دوام و استحكام ایمان ، و اعمال ناشایست و ارتكاب گناهان، موجب ضعف و سرانجام ، خشكیدن ریشه ایمان می‌گردد: «فاعقبهم نفاقاً فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا یكذبون؛ نفاقی را در دلهایشان به دنبال آورد تا روزی كه خدا را ملاقات كنند، در اثر خلف وعده‌ای كه با خدا كردند و در اثر اینكه دروغ می‌گفتند». «ثم كان عاقبه الذین اساؤا السوی انسان كذبوا بآیات الله و كانوا بها یستهزئون؛ سرانجام كسانی كه بد كردند، بدترین شد، كه آیات الهی را تكذیب و آنها را استهزا می‌كردند». (خودشناسی برای خودسازی،استاد محمد تقی مصباح یزدی)

«رابطه ایمان و علم و شناخت»

معرفت خداوند و شناخت عقلانى نسبت به ذات و صفات او اولین مرتبه از مراتب كمال نظرى انسان است وقتى عقل انسان وجود خداى خالق قادر متعال را بپذیرد نخستین شرط حركت به سوى او را به دست آورده است ولى هر حركتى علاوه بر شناخت نیازمند انگیزه است شناخت به تنهایى نمى‏تواند انسان را به حركت آورد به ویژه اگر حركت در جهت و مسیر خاصى دشوار باشد. شناختى مى‏تواند انسان رابه حركت آورد كه شوق‏انگیز باشد و اشتیاق انسان وقتى برانگیخته مى‏شود كه نتیجه حركت خود را لذت آور، سعادت بخش و كمال آفرین بیابد. كسى كه لذت عملى را چشیده باشد و خوشى حاصل از كارى را تجربه نموده باشد اشتیاق بیشترى براى انجام آن عمل دارد به خصوص اگر تجربه به او نشان دهد كه با تكرار آن عمل لذت و خوشى بیشترى پدید مى‏آید نه آن كه لذت حاصل از آن عمل یك نواخت و ملال آور شود لذت‏هاى جسمانى مانند لذت خوردن و آشامیدن در صورتى كه از حد معینى تجاوز كنند به رنج و ناخوشى بدل مى‏شوند لذیذترین غذاها وقتى كه زیاد خورده شودند لذت بخش نخواهند بود و موجب زیان جسم و تنفر روح مى‏گردند. اما لذات معنوى این گونه نیستند یعنى تكرار آنها موجب دلزدگى نمى‏شود و هر بار كه تكرار مى‏شوند لذت بیشترى به همراه مى‏آورند. اگر شناخت انسان نسبت به یك حقیقت نشان دهنده وجود كمال و لذتى خاص در اثر عملى خاص باشد انگیزه اولیه براى انجام عمل پدید مى‏آید. براى روشن شدن مطلب دو شناخت را با هم مقایسه مى‏كنیم اگر كسى ارتفاع قله دماوند را بداند هیچ گاه به خاطر این آگاهى انگیزه حركت به سوى فتح قله را نخواهد یافت چنین شناختى حركت آفرین نیست ولى اگر كسى بداند كه به فاتحان قله دماوند جایزه‏اى گرانبها مى‏دهند انگیزه حركت در او پدید خواهد آمد آن گاه رنج این سفر را با جایزه آن مقایسه مى‏كند و اگر جایزه را به قدر كافى ارزشمند بیابد، رنج فتح قله را بر خود همواره مى‏سازد. شناخت خدا و صفات او از نوع شناخت‏هایى است كه حركت آفرین است زیرا انسان موحد مى‏داند كه جهان مخلوق خداوندى علیم است و او مختار است كه راه حركت به سوى خدا را انتخاب كند و اگر چنین كند به برترین لذت‏ها و پایدارترین سعادت و كمال دست مى‏یابد پس براى درك این لذت و كسب این كمال باید حركت كرد این آگاهى شوق آفرین است ولى كافى نیست زیرا كسى كه از وجود سعادت و لذتى به سبب گواهى عقل یا اخبار دیگران باخبر مى‏شود به اندازه كسى كه لذت و سعادتى را چشیده باشد اشتیاق به درك آن را ندارد. بنابراین مى‏توان شناخت كسى را كه آن لذت را تجربه كرده است شناختى عمیق‏تر و حركت آفرین‏تر دانست.

با توجه به توضیحات فوق ، ایمان را این گونه تعریف مى‏كنیم ایمان معرفتى است شوق آفرین و حركت بخش به حقیقت متعالى كه در نتیجه شناخت عقلانى پدید مى‏آید و در اثر تجربه عملى رشد مى‏كند و در گفتار و رفتار فرد تجلى مى‏یابد.

ایمان به چیزى بیشتر از شناخت عقلانى و یا یقینى است. ایمان، یقین توأم با عمل و عشق است.

بنابراین شناخت یقینى عقلانى مطابق با واقع كه آن را علم مى‏نامیم شرط لازم و مقدمه ضرورى ایمان است ولى ایمان چیزى فراتر از علم است ایمان علاوه بر علم ، اشتیاق و عمل را نیز به همراه دارد چه بسا انسان‏هایى كه با وجود داشتن علم ، ایمان نمى‏آورند و به مقتضاى علم خود عمل نمى‏كنند.

فرعون و پیروان او نمونه انسان‏هایى هستند كه با وجود داشتن علم یقینى ایمان نیاوردند. موسى آیات روشن‏گر خدا را به آنان عرضه كرد و آنها به درستى سخن او یقین كردند ولى با او به مبارزه و مخالفت پرداختند: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً فَانظُرْ كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ ؛ و با آن كه دلهایشان بدان آیات خدا یقین داشت از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند. پس ببین فرجام فسادگران چگونه است ، مخالفت فرعون با موسى در حالى كه شاهد معجزات موسى بوده است. دیگران و از جمله ساحرانى كه فرعون براى مقابله با موسى استخدام شده بودند و به خداى موسى ایمان آوردند و در زبان و عمل به ایمان خود وفادار ماندند. آنان پس از مشاهده معجزه موسى بى‏درنگ به سجده افتادند و ایمان خود را به پروردگار موسى اعلام داشتند. آنها حتى از تهدید و خشونت فرعون نهراسیدند و وحشت شكنجه و نابودى آنان را از ایمانشان جدا نكرد.

«معنای لغوی ایمان»

مفهوم ایمان در فرهنگ اسلام، مفهومی اساسی و با اهمیت است. ‌در این مقاله ضمن بحثی معناشناختی از منظر قرآن کریم به تحلیل حقیقت ایمان می‌پردازیم.

 

درباره معنای ایمان در لغت عرب اختلاف نظر فراوانی وجود ندارد. ابن‌منظور در لسان‌العرب چهار استعمال مختلف برای سه کلمه نزدیک به هم، از یک ریشه، ذکر کرده است: 1. «امن» را به‌معنای مخالف ترس به کار برده؛ 2. «امانت» و «امان» را به معنای ضد خیانت به‌کار برده؛ 3. «ایمان» را به‌معنای ضد کفر به کار برده و 4. باز هم «ایمان» را به معنای تصدیق، ضد تکذیب به کار برده است‌ (ابن‌منظور، 1405 ق: 13/12). خلیل ابن‌احمد سه استعمال 1 و 2 و 4 را بیان کرده است (الخلیل، 1414 ق: 56). جوهری نیز مانند احمد عمل کرده است. (الجوهری، 1990: 5/2071‌). البته این دو نفر که در استعمال ایمان آن را به معنای تصدیق گرفته‌اند، در برابرش کفر را گذاشته‌اند و در‌واقع میان معنای سوم و چهارم تمایزی نگذاشته‌اند؛ زیرا کفر نیز در‌واقع تکذیب در موضوعی خاص، مانند خدا و پیامبر و آخرت است. بنابراین، دو معنای سوم و چهارم، در‌واقع یک معنا و یک استعمال بیشتر نیست.

ابن‌فارس برای ماده «امن» دو اصل و ریشه نزدیک به هم قائل است: یکی امانت که ضد خیانت است و معنایش سکون و آرامش قلب است و دیگری تصدیق. وی تصریح می‌کند که این دو معنا نزدیک به هم‌اند (ابن‌فارس، 1389 ق: 1‌/‌133‌). نظر ابن‌فارس در مورد نزدیک‌بودن دو ریشه این ماده، درست است و توضیح آن خواهد آمد. اما در مورد اینکه ریشه اصلی کدام است، بهتر بود به جای امانت، ضد خیانت، از «امن» و «امان»، ضد ترس استفاده می‌کرد. به نظر می‌رسد ریشه همه این استعمالات یکی است و آن «امن» و «امان»، است؛ زیرا در همه استعمالات این ماده، نوعی ترس‌زدایی وجود دارد، گویا در جایی که یکی از مشتقات این ماده به کار می‌رود، نوعی امنیت و آرامش و زدودن ترس وجود دارد. هنگامی که در عربی گفته می‌شود «بیتٌ امِنٌ» به معنای آن است که امنیت دارد و در آن نباید از چیزی ترسید. هنگامی که در قرآن این دعا از قول حضرت ابراهیم uنقل می‌شود که «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً ءَامِناً» (بقره، 126) یا اینکه گفته می‌شود که «فِیهِ ءَایَتا و بَیَّنَتٌ مَّقَامُ ابرَهِیمَ وَ مَن دَخَلَهُ و کَانَ ءَامِناً» (آل‌عمران، 97)، همین معنا مورد نظر است. همچنین است استعمال «وَ هُم مِّن فَزَعٍ یَومَئِذٍ ءَامِنُونَ» (نمل، 89) و«وَ هُم فِی الغُرُفَتِ ءَامِنُونَ» (سبأ، 37) و «وَ کَانُوا یَنحِتُونَ مِنَ الجِبَالِ بُیُوتاً ءَامِنِین» (حجر،‌ 82) و‍»‌ادخُلُوهَا بِسَلَمٍ ءَامِنینَ» (حجر، 46) و‌‌ «یَمُوسًی أَقْبَلْ وَ لاتَخَفْ انَّکَ مِنَ الأَمِنین» (قصص، 31). در تمام این موارد ترس‌زدایی می‌شود و از سکون و امنیت سخن گفته می‌شود. در آیه آخر تصریح می‌شود که «نترس تو از ‌آمنین هستی»‌ و میان ترس و امن تقابل افکنده می‌شود. این تقابل در آیات ‍«وَ اِذَا جآءَهُم أَمرُ الأَمن أو الخَوفِ أذَاعُوابهِ» (نساء، 83)  و«وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوفِهِمْ أَمناً» (نور، 55) نیز به خوبی مشاهده می‌شود.

در مورد امانت نیز همین مطلب صادق است. هنگامی که کسی را بر چیزی «امین» می‌کنیم، گویا از خیانت او در امانیم و خیالمان راحت است و نمی‌ترسیم که به حقوق ما تجاوز کند. قرآن نیز همین استعمال را دارد: «فَاِن أَمِنَ بَعضُکُم بَعضًا فَلیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتمِنَ أَمَنَتَهُ» (بقره، 283) و در وصف مؤمنان می‌فرماید:‌ «وَ الَّذِینَ هُم لاَمَنَتِهِم وَ عهدِهِمْ رَعُون»‌‍‌ (مؤمنون،‌8)

بنابراین دو معنای اول و دوم نیز یک ریشه بیشتر ندارند و هر دو به رفع ترس و آرامش قلب بازمی‌گردند. ابن‌فارس هم که یکی از معانی را امانت در برابر خیانت گرفت، آن را به سکون و آرامش قلب معنا کرد (ابن فارس، 1389 ق:1‌/‌133) و این همان معنای امن در برابر خوف است.

اگر بخواهیم در ارجاع «ایمان» به معنای تصدیق، به معنای «امن» در برابر ترس، یا دست‌کم، نزدیک‌بودن معنای آن دو، از ابن‌فارس تبعیت کنیم، می‌توانیم بگوییم که تصدیق نیز در‌واقع ایمنی بخشیدن به کسی است که به او ایمان می‌آوریم از اینکه مخالفتش کنیم. گویا چنین می‌گوییم: «ای کسی که به تو ایمان آورده‌ام، مطمئن باش که با تو مخالفت نخواهیم کرد. هر امری که می‌خواهی بکن.» بر این اساس، ایمان به شخص معنا پیدا می‌کند و ایمان به گزاره یا بی‌معنا می‌شود یا معنایی مجازی یا تبعی می‌یابد؛ زیرا ایمان به گزاره، ایمنی بخشیدن به کسی نمی‌تواند باشد، مگر آنکه بگوییم ایمنی بخشیدن به کسی است که این گزاره درباره اوست یا از او صادر شده است. مانند ایمان به گزاره‌های دین اسلام، که ایمنی بخشیدن به منشأ صدور این گزاره‌ها، یعنی خدا و پیامبر است از اینکه با آنها مخالفت کنیم.

در هر حال، چه معنای تصدیق را به ایمنی و امنیت بازگردانیم، چه این کار را نکنیم، در تصدیق نیز سکون و آرامش نفس لازم است، هر‌چند منحصر در آن نیست. یعنی تصدیق می‌تواند با همه وجود صورت گیرد، اما اگر بدون آرامش قلبی باشد و در قلب انسان نسبت به کسی اضطراب یا ترسی وجود داشته باشد، تصدیق صورت نمی‌گیرد، هر‌چند بر زبان چیزی جاری شود که ظاهرش حکایت از تصدیق کند، اما در اینجا می‌گوییم واقعاً تصدیق نکرده است.

«ایمان در قرآن»

در قرآن حدود 880 آیه به‌طور مستقیم از ماده «امن» استفاده کرده است. اگر متضادهای این ماده و نیز موارد دیگری که نزدیک به آن است در نظر بگیریم، هزاران آیه درباره موضوع ایمان است. این مسئله، نقش محوری ایمان را در آموزه‌های قرآنی نشان می‌دهد. هنگامی که اصول فضایل و اخلاقی دینی را بر‌می‌شمرند، با وجود اختلاف نظر در مورد این اصول، در این‌باره که ایمان یکی از این اصول، بلکه مهم‌ترین این اصول است اختلافی وجود ندارد. حال، چه این فضائل اصلی را ایمان، شکر و تقوا بدانیم، چه ایمان، امید و محبت، چه هر دسته‌بندی دیگر. این مسئله، اهمیت محوری مفهوم ایمان را می‌رساند.

با وجود این اهمیت محوری، نه قرآن کریم، و نه هیچ کتاب آسمانی دیگر، به تعریف صریح این مفهوم نپرداخته‌اند. روش کتاب‌های آسمانی این نیست که یک مفهوم را به صورت لفظی تعریف کنند. بلکه در عمل و با بیان ویژگی‌ها و آثار این حقیقت، در مواضع و حالات مختلف، مخاطب را به فهمی متکامل از ایمان سوق می‌دهند.

از سوی دیگر، مفهوم ایمان نیز از امور عینیِ مادی نیست که بتوان مصداقی از آن را پیش چشم مخاطب آورد. بلکه از مفاهیم انتزاعی و معنوی است که تعریف مصداقی آنها امکان‌پذیر نیست. بهترین راه برای تعریف این نوع مفاهیم، انگاره‌سازی است. بدین صورت که با بررسی استعمالات مختلف آن مفهوم، ویژگی‌های اساسی آن را استخراج کنیم، میان آنها پیوند ایجاد نماییم. سپس به فهمی نسبتاً جامع از آن دست یابیم. البته این کار دشواری‌های خود را دارد، اما بهترین راهی است که برای رسیدن به حقیقت آن مفهوم پیشاروی ما گشوده است.

با مراجعه به آیات فراوان قرآن کریم در موضوع ایمان ویژگی‌های فراوانی از آن به دست می‌آید که اساسی‌ترین آنها را می‌توان در چهل مورد خلاصه کرد. برخی از این ویژگی‌ها به حقیقت ایمان مربوط است (8 مورد)، تعدادی به اموری که با ایمان ارتباطی خاص دارند (10 مورد)، برخی به متعلقات ایمان (11 مورد) و پاره‌ای به آثار ایمان (11 مورد). نگاهی به این ویژگی‌ها ما را در فهم بهتر حقیقت مفهوم ایمان یاری می‌رساند.

«ایمان چیست؟»

1 و 2. دو ویژگی اول ایمان، این است که فعلی اختیاری است. یعنی هم کار است، نه یک شی، و هم اختیاری است؛ زیرا در آیات متعددی از قرآن، مانند ‍«ءَامِنُوا کَمَآ ءَامَنَ‌ النَّاسُ» (بقره: 13)، متعلق امر قرار گرفته است و پیش‌فرض هر امری، امکان انجام آن از سرِ اراده و اختیار است. در برخی ‌آیات نیز به نحوی صریح‌تر به اختیاری‌بودن آن اشاره شده، آنجا که می‌فرماید: «لآا‌کراهَ فِی الدِّین ‌قَدتَبَیَّن َ‌الُّرشدُ مِنَ الغیِّ فَمَن یَکفُر بالطّاغوت وِ‌یُؤمِن باللّه» (بقره، 256). پس از نفی اکراه و اجبار و روشن‌بودن راه راست از راه کج، حال نوبت ایمان و کفر است که به انتخاب خود افراد حاصل می‌آید.

3. ایمان کار قلب است: «قَالَتِ الاَعرابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤمِنُوا وَ لَکِن قُولوا أَسلَمنَا وَ‌ لَمَّا یَدخُل الایمَنُ فِی قُلُوبکُم» (حجرات، 14) و «الّذینَ قَالُوا ءَامَنَّا بِأفوَهِهِم وَ لَم تُؤمِن قُلُوبُهُم» (مائده، ‌41) این آیات نشان می‌دهند که تا زمانی که ایمان به قلب رسوخ نکند، در‌واقع تحقق نیافته است. یعنی ورود به قلب شرط لازم برای ایمان است، اما آیا شرط کافی هم هست؟

4. اطمینان قلبی برای قبولی ایمان کافی است و نیازی به گفتار یا حتی عمل نیست، هر‌چند که بعداً خواهد آمد که ایمان و عمل قرین و شریک یکدیگرند: «الاَّ مَن أُکرهَ وَ قَلبُهُ مُطمَئنُّ بِالاِیمَنِ» (نحل، 106). در این آیه کافی‌بودن ایمان در قلب، مشروط به رسیدن به حد اطمینان، بیان شده است. اما این سخن ابراهیم که در پاسخ «اولم تؤمن» گفت: «بَلَی وَلَکِن لِیَطمَئِنَّ قَلبی» (بقره، 260)، بر مراتب بالاتر ایمان حمل می‌شود، نه بر اصل ایمان. یعنی ابراهیمu می‌گوید من درجه‌ای از ایمان را دارم و می‌خواهم به درجه بالاتری دست پیدا کنم. اطمینان قلبی، مثل خود ایمان، قابل افزایش و کاهش است.

5. ایمان قابل پوشاندن و پنهان کردن است: «وَ َقَالَ رَجُلٌ مُّؤمِنٌ مِن ءَالِ فِرعَونَ یَکتُمُ اِیمَنَهُ...» (غافر، 28). قابلیت پنهان‌کردن برای ایمان از قلبی‌بودن آن ناشی می‌شود و معلوم می‌شود که مسائل ظاهری، از جمله عمل شرط لازم ایمان نیستند.

6. لازمه ایمان، تسلیم محض است. در صورت خوب‌بودن متعلق ایمان، لازمه‌اش حاکم گرداندن خدا و پیامبر و تسلیم محض به دستورات آنها همراه رضایت است. «وَ مَا کَانَ لِمُؤمِنٍ وَ لامُؤمِنَه اذَا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ أمراً أن یَکُونَ لَهُمُ الخِیَرَهُ مِن أمرهِمْ» (احزاب، 36). در این آیه لزوم تسلیم به احکام الهی و دستورات خدا بیان شده است. در ‌آیه دیگر علاوه بر لزوم تسلیم، رضایت باطنی نیز شرط دانسته شده، به طوری که بدون این شرط، ایمان وجود نخواهد داشت: «فَلاَ وَ رَبِّک لاَیُؤمِنُونَ حَتَّی یُحَکّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَینَهُم ثُمَّ لاَیَجِدُوا ِفی أَنفُسَهُم حَرَجًا مِّمّا قَضَیتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسلیمًا» (نساء، 65). از این آیه فهمیده می‌شود که اولاً، شرط لازم ایمان این است که حاکمیت در مسائل اختلافی را به خدا و پیامبر بسپاریم، ثانیاً، پس از حکم پیامبر، هیچ ناراحتی در درون نداشته باشیم و با رضایت خاطر آن حکم را بپذیریم و در نهایت تسلیمی مطلق داشته باشیم. در صورت بد‌بودن متعلق ایمان نیز همین وضعیت در نسبت با جبت و طاغوت وجود دارد.

7. ایمان قابل افزایش و کاهش است: «فَزادَهُم اِیمنًا» (آل‌عمران، 173) و «فَأَمَّا الَّذینَ ءَامَنُوا فَزَادَتهُم اِیمَنًا» (توبه، 124)

8. ایمان از میان رفتنی و قابل تبدیل به ضد خودش، کفر، است: «کَیفَ یَهدِی الله قَوماً کَفُروا بَعدَ اِیَمَنِهم» (آل عمران، 86) و«‌وَ مَن یَتَبَدَّل الکُفرَ بِالایمانِ فَقَد ضَلَّ سَوَآءَ السَّبِیل» (بقره، 108). در این آیات کفر بعد از ایمان ممکن دانسته شده و مجازات‌هایی شدید برای ‌آن در نظر گرفته شده است.

«ایمان در ارتباط با سایر امور»

1. ایمان غیر از علم است: «الَّذِینَ أوتُوا العِلمَ وَ الاِیمَنَ» (روم، 56). در این آیه علم چیزی است که در کنار ایمان به عده‌ای عطا شده است، پس علم غیر از ایمان است. و نیز از آیات «اِنَّ الَّذِینَ ارتَدُّوا عَلَی أدبَرهِم مِّن بَعدِ مَاتَبَیَّنَ لَهُمُ الهُدَی» (محمد، 25) و «وَ جَحَدُوا بهَا وَ استَیفَنَتهَآ انفُسُهُم» (نمل، 14) می‌توان فهمید که ایمان غیر از علم و آشنایی و دانایی است. آیا این بدان معناست که ایمان با شک قابل جمع است؟

2. ایمان با شک قابل جمع نیست؛ زیرا شک صفت اهل کفر است: «... بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِّن ذِکرِی» (ص، 4 ـ 8) و در آیه دیگر ایمان در برابر شک قرار داده شده است: «لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالاَْخِرَهِمِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکّ» (سبأ، 21)

3. خدا از انسان برای ایمان به خودش میثاق گرفته است و پیامبران را می‌فرستد تا آن میثاق را یادآوری کنند: «وَ مَا لَکُمْ لاَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤمِنُوا بِرَبِّکُمْ وَ قَدْ أخَذَ مِیثاَقَکُمْ» (حدید، 8). این پیمان در روز اَلَست، که در تعیین آن اختلاف نظر هست، گرفته شده و در آنجا آدمیان توانسته‌اند ربوبیت پروردگار را شهود کرده، و به آن اعتراف کنند. «وَ اِذْ أخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بربِّکُمْ قَالُوا بَلَی شَهدْنآ» (اعراف، 172) و این شهود از طریق باطن خود انسان حاصل شده است؛ زیرا می‌فرماید: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ»، یعنی آنها را بر خود شاهد گردانید، سپس اعتراف گرفت که با شهود خودتان ربوبیت مرا دریافتید و آنها پاسخ دادند بله دیدیم. خداوند، معرفت خودش را در درون انسان نهاد تا امکان شناخت خدا و ایمان به او فراهم ‌آید. به‌هر‌حال، ایمان می‌تواند بر پایه شهود چیزی در درون انسان که شاهد بر ربوبیت‌ الاهی است، تحقق پذیرد.

4. مؤمنان هم به پیمان خود، با خدا وفا می‌کنند: «مِّنٌ الْمُؤمِنینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْیَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» (احزاب، 23) برای وفای به پیمان هر شرایطی پیش آید، چه در جنگ شهید شوند، چه زنده بمانند، پایدار و استوارند و چیزی آنها را متزلزل نمی‌کند.

5. ایمان مستلزم توکل بر خداست؛ زیرا هنگامی که ایمان وارد قلب شد و اطمینان آورد، به دنبال آن در مسائلی که پیشاوری مؤمن قرار می‌گیرد، به دلیل اطمینانش به خدا، ایمنی دارد و کار خود را به او می‌سپارد: «وَ عَلَی اللَّهِ فَتَوَکَّلُوآ اِن کُنتُم مُّؤْمِنینَ» (مائده، 23) و حتی در حال جنگ و محاصره و پیش‌آمدن سختی‌ها، نه تنها متزلزل نمی‌شود، که بر ایمانش افزوده می‌گردد و بر خدا توکل می‌کند و می‌گوید: «وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ» (آل‌عمران، 173)

6. ایمان ملازمت ذاتی با عمل و گفتار ندارد. همان‌طور‌که در بحث از حقیقت ایمان گذشت، اطمینان قلبی برای ایمان کافی است و ذاتاً ملازمتی با عمل و گفتار ندارد و عمل ظاهری خارج از حقیقت ایمان است. در آیات فراوانی در کنار ایمان، به عمل صالح نیز امر شده؛ زیرا ایمان و عمل صالح نتیجه‌بخش و رستگاری‌آفرین‌اند: «مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوم الاَخِرِ وَ عَمِلَ صَلِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ» (بقره، 62) و «وَ الْعَصْر * اِنَّ الاِنسانَ لَفِی خُسْرٍ * اِلاَّ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحات وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» (والعصر، ‌1 ـ 3) و این نشان از آن دارد که عمل، داخل در حقیقت ایمان نیست، وگرنه نیازی به ذکر جداگانه آن، با این حد از کثرت نبود.

7. در عین حال، به دلیل قرین‌شدن عمل صالح با ایمان در بیش از 90 آیه قرآن، ملازمه خارجی عمل صالح با ایمان فهمیده می‌شود. یعنی لازمه خارجی و ظهور و جلوه ایمان، عمل صالح است و یکی از اعمال صالح اقرار زبانی است. اگر عمل صالح نباشد، از نبود ایمان پرده‌برداری می‌شود. البته، این در صورتی است که مانعی بر سر راه عمل وجود نداشته باشد. اگر، چنانچه پیش‌تر گذشت، مانعی برای عمل، همچون اکراه و اجبار، در کار بیاید، ایمان بدون عمل نیز می‌تواند واقعیت و بقا داشته باشد و مؤثر افتد و رهایی‌آفرین باشد.

8. ایمان بعد از توبه و قبل از عمل صالح است؛ یعنی ابتدا باید از بدی‌ها روگردان شد، سپس امکان تصدیق و ایمان فراهم می‌شود، بعد از آن با داشتن ایمان می‌توان به عمل صالح روی آورد که در این حال مفید است و می‌تواند بر هدایت انسان نیز بیفزاید: « فَأَمَّا مَن تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَعَسَی أن یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ» (قصص، 67). البته مقصود از روی‌گردانی از بدی‌‌ها که در توبه لازم است، این نیست که شخص ابتدا در بدی باشد، سپس از آن جدا شود. بلکه می‌تواند از همان ابتدا از بدی‌ها روی تافته باشد. این هم خود مرتبه‌ای از توبه است. و شاید توبه معصومان، علیهم‌السلام، نیز از این سنخ باشد. در اینآیه ضمن رعایت ترتیب میان سه چیز، احتمال رستگاری به دنبال این سه چیز بیان شده است: «اِلاَّ مَن تَابَ وَءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولَئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَ کَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحیمًا» (فرقان، 70). در این آیه، ضمن رعایت همان ترتیب، تبدیل بدی‌ها به خوبی‌ها و چشم‌پوشی ‌الاهی و رحمت او گوشزد شده است: «وَ اِنِّی لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَی» (طه، 82). در این آیه باز ضمن رعایت همان ترتیب، به مسئله اهتدا اشاره شده است که پس از عمل صالح ایجاد می‌شود. اما آیا راه یافتگی، تنها پس از ایمان و عمل صالح است؟

9. ایمان، خودْ راه‌یافتگی است: «فَاِنْ ءَامَنُوا بمثَل مَآ‌ ءَامَنتُمْ بهِ فَقَدِ اهْتَدَوا» (بقره، 137). استفاده از کلمه «قد» که به معنای تحقق قطعی است، نشان می‌دهد که خود ایمان نوعی راه‌یافتگی است. بنابراین، اگر در بند قبل نوعی راه‌یافتگی پس از ایمان و عمل صالح بیان شده است، در‌واقع به ازدیاد ایمان و ازدیاد راه‌یافتگی مربوط می‌شود.

10. ایمان مرتبه‌ای برتر از اسلام است: «قَالَتِ الاَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤمٍِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُل الاِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ اِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لاَیَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَلکُمْ شَیْئاً اِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحیمٌ * اِنَّمَا المُؤمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلَهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحیمٌ * اِنَّما المُؤمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبیلِ اللَّهِ أَولئِکَ هُمُ الصَّدِقُونَ * قُلْ أَتُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدینِکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَواتِ‌ وَ مَا فِی الاَرْضِ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ * یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لاَّتَمُنُّوا عَلَیَّ اِسْلَمَکُم بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدَئکُمْ لِلاِیمَانِ اِن کُنتُمْ صَادقِینَ» (حجرات، 14 ـ 17). در این آیات، اسلام آوردن عرب‌های بادیه‌نشین موضوع بحث است. آنها اسلام آوردن خود را امری بسیار مهم تلقی می‌کردند و از این طریق، هم منت می‌گذاشتند و هم طالب پاداش بودند. خداوند می‌فرماید که کار شما ایمان نبوده است، بلکه صرفاً اسلام آورده‌اید و تا ایمان در دل‌های شما نفوذ نکند، و شک و تردیدها را از دل بیرون نکنید و با صداقت و اخلاص در راه خدا جهاد نکنید، نمی‌توان شما را مؤمن به حساب آورد. خداوند شما را به سوی ایمان دعوت کرده است، نه اینکه صرفاً اسلام بیاورید و به همین جهت خدا بر شما منت دارد. بله، به خاطر تسلیم شدنتان، اگر مطیع دستورات پیامبر باشید، خداوند، از سر رحمت، پاداش شما را ضایع نمی‌کند. برتری ایمان از اسلام، از این آیات، به خوبی فهمیده می‌شود.

*

Making MusiC